أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : كمره اى )
37
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى )
و همانندى افراد ديدنى و نديدنى در آنجا است كه در حقيقت يگانه باشند و فردى ديدنى كه داراى حقيقتى است با فردى از آن كه نديدنى است يكى است ( مثلا فردى از انسان كه ناطق است و دانيم حقيقت انسان حيوان ناطق است همهء افراد ديده و نديدهاش همان حيوان ناطق باشند ) ولى مؤثر و فاعل در حقيقت خود جسم نباشد و اگر چنين بود بايد هر جسمى مؤثر و فاعل باشد و هر مؤثرى جسم ، چنانچه حقيقت حركت زوال است و هر زوالى حركت باشد و هر حركتى زوال و اين فرمول كلى استفاده حال فرد ناديده از فرد ديده است كه بايد در آن انديشه كرد و فهميد كه فائدهء علمى بسيارى دارد . دليل بر بطلان گفتهء آنان كه گويند : خدا جسمى است نه چون اجسام اينست كه حقيقت جسم را ما بيان كرديم ( طول ، عرض ، عمق ) . چون كسى گويد او جسم است يعنى داراى اين حقيقت است و چون گويد نه چون اجسام ، آنچه را اثبات كرده نفى كند و تناقض گفته باشد . اگر گويند : اين اعتراض بشما هم وارد است كه گوئيد خدا چيزيست نه چون چيزها ( شىء لا كالأشياء ) . بايد بدانها گفت : چنان نيست كه گفتيد زيرا اينكه گوئيم چيزيست اثبات وجود او است و موجودات وجود دار گونه گونه باشند ، جسم باشند ، جوهر باشند و عرض باشند و چون ما گوئيم خدا چيزى است نه چون چيزها ، معلومى را كه از آن خبر داده شده ثابت كرديم كه هست و نفى كرديم همانندى او را با موجودات ديگر ولى چيزى بودن را كه اثبات هستى است از او نفى نكرديم و قول خدا تعالى ( 11 - سورهء الشورى ) « نيست مانند او چيزى » دلالت دارد بر آنچه ما گفتيم و اينكه گوئيم : جسم دلالت بر موجود خاصى دارد نه جز آن و چون گوئيم نه چون اجسام ، جسم بودن را نفى كرديم از او و اين همان تناقض است كه گفتيم . و بدان كه نامى را توان به نامدار در انداخت كه معناى آن نام در او باشد و اگر حقيقت آن را ندارد نميشود آن نام را بر او نهاد مگر به حساب تغليب ( چنانچه